رفتن به مطلب
انجمن رمان های عاشقانه

لبه ی تیز احساس.....

امتیاز دادن به این موضوع:


ارسال های توصیه شده

اشک بود نمی دانم !

لبخندی تلخ از جنس حسرت بود؛ آیا ؟؟؟؟

.هر کدام را بتنهایی لبهای لرزانم تجربه کردند ..

صدایی از پس نقاب خندانش دست بروی احساساتم کشید و رفت ....

جان و دلم شنید و پای پیاده؛ بی قرار بدنبال آن لعبت تلخ می دوید ...

چه لطیف بود و عمیق !

چه خواستنی دیوانه وار قلب جستجوگرم طلبش کرد!

خدایا .....

خدایا می خواهمش ؛حتی به اندازه ی ثانیه ای بی سروسامان !!!

دستانم به طلب گرمای حضورش التماس وار می گردند ...

ای تو که بی رحم رفتی !!!

نوازشت می کنم خیال شیرینم!

  آنگاه که رفتن حسرت وار تو؛ تن زخمی پر انتظارم را بی مرهم گذاشت ...

  • Like 14
  • Thanks 2
  • Sad 1
لینک به دیدگاه

گره بر گره های کور دلتنگی ؛

رج به رج آرزوی خواستنت؛ در خیال  می بافم!

دلم نوازشی از جنس حریر یکی شدن خواست!

ستاره های روشن راه وصلت؛ چشمک زن دستان پر التماسم شدند ...

نفسهای پر عطش ؛ در میان رویای سبزت می کشم .تو باش من دگر آرزو تمنا ندارم !

 

لینک به دیدگاه
  • 2 هفته بعد...

هوا تاریک است!

مانند دلم که روزنه ی امیدش مدتهاست کم نور و بی رمق شده!

خسته ام؛ خسته!

جایی از قلبم چنان زخمی عمیق دارد که هر چه مرهم آرامش برویش می نهم باز فوران غمها و درد هایم چنان چنبره بر زخم عمیقش می زند که هزاران آه سوزان پر عطش داغش را کم نمی کند!

خدای خوبم؛  شب و روزم را به تو سپردم. مرهمی از شادی بروی داغهایم بگذار!انگشت لرزانم بروی شیشه ی بخار گرفته ی پنجره اتاقم نشست و طرح قلبی شکسته کشیدم!

طرحی از غمهای دورنم...

طرحی از خواستن و پیوست...

"برشی از رمان زیبادخت مظلوم ".....

 

ویرایش شده توسط لیدا صبوری
لینک به دیدگاه
  • 2 هفته بعد...

آه پشت پنجره ی امید، به صحنه ی دلبرانه ی بودنت،  تا ابد می کشم!

دیوانه بیا......‌‌

بیا و مجنون وار بکشم، سمت سبکبالی نگاه جذابت......

ای شهنشاه رویاهایم، بیا بمان و مرا لبریز از بودنت کن ....

می خواهمت!

می خواهمت دیوانه وار، تا زمان نفسهای آخرم ....

می جویمت!

می جویمت، برای ثانیه های پرعطش نیازم ....

نقطه ی سرخط شعرم را پررنگ بروی کاغذ فشردم و پلک چشمانم لرزشی خفیف گرفتند ...

تیکهای عصبی روح پرنیازم هستند!

لعنتی ها مدام بی تابی می کنند و او را می طلبند......

لعنتی های بی خواب و آرام، سالهاست چیزی را از من طلب می کنند و منه تهی دست؛ برایشان فقط آه و حسرت نبودش را به ارمغان می آورم ....

 

نفرین بر این روح و افکار!

نفرین بر خاطراتت ....... 

لینک به دیدگاه
  • 2 ماه بعد...

تلخ است!

گاهی نیز  از شدت شیرینی به تلخی گزنده بدل خواهد!

می سوزاند!

 دردناک و خواستنی!

لعنتی؛ شهد جام شوکران است که برای سر کشیدنش بی تابانه مجنون وار دوان دوان سمت اقیانوس پر عطش وصلش 

می دوم!

پرده برچشمان حقیقت کشیده بی مروت!

نمی بینم!

جزخیال شیرینت؛ نفسهای دم و بازدم عاشقانه ات؛ جادوی چشمان مستانه ات هیچ در پس ذهن شاعرانه ام ننشسته!

قلندری کن!

رقاص باش!

تن آشیان شبانه ام به وصلت محتاج است! 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
در در 18 خرداد 1399 در 21:03، لیدا صبوری گفته است :

هوا تاریک است !

مانند دلم که چراغهای امیدش، مدتهاست کم نور و بی رمق شده اند ....

خسته ام ....

خسته!

جایی از قلبم چنان زخمی عمیق دارد ،که هر چه مرهم آرامش برویش می نهم ؛باز فوران غمها و درد هایم چنان چنبره بر زخم عمیقش می زند که هزاران آه سوزان پر عطش داغش را کم نمی کنند ...

خدایا!

شب و روزم را به تو سپردم 

مرهمی از شادی بروی داغهایم بگذار ..

 

.انگشت لرزانم بروی شیشه ی بخار گرفته ی پنجره اتاقم نشست ؛ طرح قلبی غمگین زدم ......

طرحی از غمهای دورنم ...

طرحی از خواستن و پیوست ...

 

 

 

 

"برشی از رمان زیبادخت مظلوم ".....

 

لیدا جان...من هرکاری میکنم نمیتونم رمان زیبا دخت رو پیدا کنم...این چند وقته نتونستم‌بخونم،تازه برگشتم هرچی سرچ میکنم اصلا انگار چنین رمانی تو سایت نبوده از اول???

لینک به دیدگاه
تک ستاره مهمان

سلام نویسنده ی قلم طلایی 

یه گله از شما دارم 

چرا همون طور که قول داده بودید پس از پایان رمان زیبادخت  رمان بعدیتون رو تو سایت نگذاشتید

خب خسته شدم از بس اومدم تو سایت نگاه کردم ببینم رمان رو شروع کردید یانه??? 

لینک به دیدگاه
در در 10 شهریور 1399 در 12:37، sara farzadnia گفته است :

لیدا جان...من هرکاری میکنم نمیتونم رمان زیبا دخت رو پیدا کنم...این چند وقته نتونستم‌بخونم،تازه برگشتم هرچی سرچ میکنم اصلا انگار چنین رمانی تو سایت نبوده از اول???

عزیزم مدام تذکر می دادم که پارتهای پایانی  رمان در حال نوشتن هست  و چیزی به پایانش نمانده  به همین علت بود که شما برای خواندن رمان عجله کنید 

باز هم جای نگرانی نیست گلم پس از مدتی داخل سایت بطور کامل گذاشته میشه و میتونید رمان رو  دانلود کنید

لینک به دیدگاه
در 10 ساعت قبل، تک ستاره مهمان گفته است :

سلام نویسنده ی قلم طلایی 

یه گله از شما دارم 

چرا همون طور که قول داده بودید پس از پایان رمان زیبادخت  رمان بعدیتون رو تو سایت نگذاشتید

خب خسته شدم از بس اومدم تو سایت نگاه کردم ببینم رمان رو شروع کردید یانه??? 

به احترام ایام سوگواری امام حسین (ع) رمان را آغاز نکردم عزیزم 

نگران نباشید طی چند روز آینده پارت گذاری را شروع خواهم کرد 

لینک به دیدگاه

بی تابی ام را به حساب تمنای داشتنت بگذار! 

 

بی رحم!!

آرام و بی صدا از روی خیالم بگذر!

آخر به تازگی تکه های  شکسته ی قلب تبدارم را با درد جانسوز نبودنت دانه دانه 

بند زده ام!

لینک به دیدگاه

شایعه کنید که بیمارم!

جار بزنید که واله شیدا گشته ام!

برطبل رسوایی ام بکوبید و مجنون بخوانیدم!

تنم آماج تیر نگاهش گشته که تیر خلاصم زد و بی توجه به جان دادنم، چون قهرمانی سرافراز راه جاده ی زمان در پیش گرفته بی امان تاخت و ناپدید گشت!

 

آنروز ......

دستان  نیمه جانم خاک رفته ی پشت سرش را تیمم صورت تبدارم برای مبادای نبودنش کرد!

 

نامش راز و نیاز عبادتگه شبانه ام شد، که بی امان و بی وقفه دیوانه وار خواندمش!

آری....

شایعه کنید بیمارم.....

جار بزنید که واله و شیدا گشته ام!   

لینک به دیدگاه
در 30 دقیقه قبل، لیدا صبوری گفته است :

شایعه کنید که بیمارم!

جار بزنید که واله شیدا گشته ام!

برطبل رسوایی ام بکوبید و مجنون بخوانیدم!

تنم آماج تیر نگاهش گشته که تیر خلاصم زد و بی توجه به جان دادنم، چون قهرمانی سرافراز راه جاده ی زمان را در پیش گرفته بی امان تاخت و ناپدید گشت!

 

آنروز ......

دستان  نیمه جانم خاک رفته ی پشت سرش را تیمم صورت تبدارم برای مبادای نبودنش کرد!

 

نامش راز و نیاز عبادتگه شبانه ام شد که بی امان و بی وقفه دیوانه وار خواندمش!

بله....

شایعه کنید بیمارم.....

جار بزنید که واله و شیدا گشته ام!   

تو بی نظیرترینی لیدا جون??? 

لینک به دیدگاه

پای رفتنم یاری نمی کند!
دلم می لرزد..

من منتظرت هستم!
هجی کلمه ی  انتظار را حروف به حروف از بَرم!
چشمانم مدتهاست در انتظار دیدنت لبالب سرشار از  تمناست...
تو که با گره ی ابروانت گره بر دل کورم می زنی!
التماس که بازگرد!
من ثانیه به ثانیه 
شمرده ام لحظات دلتنگی را...

 دیربازیست که  از خاطرت فراموش شده ام!

اینبار خاطرت نیز به خاطرات پیوست!

آن زمان که رفتنت داغی  بردل پرآشوبم نهاد!

برگرد و نسوزانم...

برگرد و برگردانم!
بمان تا بمانم...

ویرایش شده توسط لیدا صبوری
لینک به دیدگاه
  • 2 هفته بعد...

شیشه ام، شکسته و بریده از نبودنهایت!

سنگم، خرد شده و از هم گسسته ی  ندیده گرفتنهایت!

خاکم، رها شده و پریشان؛  بدست طوفان جفایت!

 برگم، افتاده از شاخسار تنومد غرورت!

قطره ای ناقابلم، رها شده و غرقاب؛ 

بر دل دریاچه ی نگاهت!

سرودم، ناتمام و ناخوانده بر آستان بلند جلالت!

مرا دریاب ساحره! 

طرح بزن و نقاش باش...

بخوان و مداح باش...

جستجو گری خستگی ناپذیر باش، بر تن حریری احساسم!

آری...

جستجویم کن،  شاهکار بی بدیل روح نوازم!

 

من خود تمنایم و تو......

 

 

 

لینک به دیدگاه
در 6 ساعت قبل، لیدا صبوری گفته است :

شیشه ام، شکسته و بریده از نبودنهایت!

سنگم، خرد شده و از هم گسسته ی  ندیده گرفتنهایت!

خاکم، رها شده و پریشان؛  بدست طوفان جفایت!

 برگم، افتاده از شاخسار تنومد غرورت!

قطره ای ناقابلم، رها شده و غرقاب؛ 

بر دل دریاچه ی نگاهت!

سرودم، ناتمام و ناخوانده بر آستان بلند جلالت!

مرا دریاب ساحره! 

طرح بزن و نقاش باش...

بخوان و مداح باش...

جستجو گری خستگی ناپذیر باش، بر تن حریری احساسم!

آری...

جستجویم کن،  شاهکار بی بدیل روح نوازم!

 

من خود تمنایم و تو......

 

 

 

هزار احسنت براین ذوق و استعداد????????????

لینک به دیدگاه

قرارمان سر ساعت دلدادگی!

پای پیاده...

لب خندان...

سرگشته و حیران آمدم!

آنچه گفتی برایت مهیا کردم!

بی کم و کاست!

بی حرف و حدیث، جانم!

انگشتری ام دانه های اشک هجرانت بود و پیراهنم حریر سپیدخیالت!

خلخال پایم زنجیر وابستگی وجودت، برق نگینش یاد چشمان کهکشانی تو....

کشاندی ام بر لب چشمه سار حسرت نبودت!

سرآغاز معنا باش!

مدارا کن و آغوش بگشای...

بشکاف قلب سنگ استقامت را... 

زخمی ام بی انصاف!

آبله ی پای خسته از راهم را نوازش دستانت مرهم است!

  شوریده حالم و لبانت بی شک، نوش داروی عطشم خواهد بود!

باشد!

قرارمان سر ساعت دلدادگی...‌ 

.

 

 

لینک به دیدگاه

برگریزان پاییز...

تن سپید زمستان...

گلبرگ سرخ بهار...

انوارطلایی تابستان...

و روز شمار تلخ نبودت!

صبح زمستان باش و طلوع کن!

زمهریرم، چشمه سار دلگرم بهاران باش!

تن وصال گرم تابستانم شو!

من خود به تنهایی برگریزان پاییزت میشوم!

 

لینک به دیدگاه

سکوتم لبالب از فریادهاست!

میان آن هیاهوی ساکن، قدر مطلق خواستن و کشش تویی!

پرواز روح زیاده خواهم، پیچیده در حوالی بودنت!

استوار نیست این قدمها ودستان!

آغوشم پیاپی بهانه ات را می گیرد!

دست من نیست،  اگر دل وابسته ام پیگیر لمس لطیف توست!

سکوتم را سرو سامان بده!

مجنونم!

قدر مطلق تپش عطش عاشقانه ام‌باش! 

لینک به دیدگاه
در در 10 مهر 1399 در 21:53، لیدا صبوری گفته است :

سکوتم لبالب از فریادهاست!

میان آن هیاهوی ساکن، قدر مطلق خواستن و کشش تویی!

پرواز روح زیاده خواهم، پیچیده در حوالی بودنت!

استوار نیست این قدمها ودستان!

آغوشم پیاپی بهانه ات را می گیرد!

دست من نیست،  اگر دل وابسته ام پیگیر لمس لطیف توست!

سکوتم را سرو سامان بده!

مجنونم!

قدر مطلق تپش عطش عاشقانه ام‌باش! 

بسیار عالی.

لینک به دیدگاه
  • 4 هفته بعد...

سکوت است، محفل عاشقانه ام!

تاریک است، دیوار بلند اوهام!

آن شمع نیمه سوخته منم که پای تمامی حوادث  اشک ریزان نامت را خواند!

شاهنامه خوان غمم، پس از واپسین آغوش سرد!

رودابه خواهم، پای برهنه؛ بی امان بدنبال رگه های عاطفه بر دل اوراق هفت خوان!

سیاوُش جویم؛  مشتاقانه  بر پرده ی آخر این ملودرام زنجیر دلدادگی بسته!

آه که خبرت نیست ز احوالم...

کلام آخرت؛  مهر جدایی زده بر برگ آخر اتفاق!

 تاخته ای بر گرز گران ناامیدی ها!

نمی یابمت‌؟!

نیست مرا جز این انتخاب

  تو بی شک سهراب قصه شده ای  و من نوش داروی پس از آن...

ویرایش شده توسط لیدا صبوری
لینک به دیدگاه
  • 2 هفته بعد...

سلسله گیسوی پر پیچ و تاب؛  دست آویز آن انگشتان خاصش بود، روزی!

لمس پلکهای طوفان زده ی بارانی؛ بوسه گاه لبان پر حرارتش بود؛ روزی!

لبان شهزاده ی قصه گو؛ زیارتگاه خلوتگه شبانه اش بود روزی!

من از افلاک به خاک رسیدم!

پیشانی بلند سرنوشت آن ساحره؛ قدیسه و زیارتگاه ابدی ام بود روزی!

شراره ببارد، زمان خاکسترشود؛ ثانیه ها جان دهند!

اصلا؛ عطر تو را طوفان غارت کند!!!!

سر ازسرشانه های استوارت برنخواهم داشت و تا خود قیامت چشم برافق انتظارخواهم دوخت! 

  

لینک به دیدگاه
در در 8 خرداد 1399 در 11:41، لیدا صبوری گفته است :

اشک بود نمی دانم !

لبخندی تلخ از جنس حسرت بود؛ آیا ؟؟؟؟

.هر کدام را بتنهایی لبهای لرزانم تجربه کردند ..

صدایی از پس نقاب خندانش دست بروی احساساتم کشید و رفت ....

جان و دلم شنید و پای پیاده؛ بی قرار بدنبال آن لعبت تلخ می دوید ...

چه لطیف بود و عمیق !

چه خواستنی دیوانه وار قلب جستجوگرم طلبش کرد!

خدایا .....

خدایا می خواهمش ؛حتی به اندازه ی ثانیه ای بی سروسامان !!!

دستانم به طلب گرمای حضورش التماس وار می گردند ...

ای تو که بی رحم رفتی !!!

نوازشت می کنم خیال شیرینم!

  آنگاه که رفتن حسرت وار تو؛ تن زخمی پر انتظارم را بی مرهم گذاشت ...

چه جادویی خاص????

باز هم مرحبا

لینک به دیدگاه
در در 10 خرداد 1399 در 13:43، لیدا صبوری گفته است :

گره بر گره های کور دلتنگی ؛

رج به رج آرزوی خواستنت؛ در خیال  می بافم!

دلم نوازشی از جنس حریر یکی شدن خواست!

ستاره های روشن راه وصلت؛ چشمک زن دستان پر التماسم شدند ...

نفسهای پر عطش ؛ در میان رویای سبزت می کشم .تو باش من دگر آرزو تمنا ندارم !

 

عالی و خواستنی ???

لینک به دیدگاه

خون است،  لبان لرزان حادثه!

پریشان است، گیسوان آشفته ی سوگوار!

لبریز است، چشمان بارانی کویری اش!

 

دستانش  چنگ شده بر سینه نوحه خوان دردکشیده!

شب کوتاه شد و دیوار حاشا عرشیا!

شب نوازشی بر تازیانه ی تن خسته اش کشید و رد خون چون افق تازه دمیده برسپیدی آن پوسته ی بلورینش نشست!

بوسه گاه لبان حسرت کشیده اش آن حریر ابریشم  موّاجش بود و پیشانی بلندش

قبله گاه آخرین لمس شیرین!

انتهای آن جاده یک نفر ایستاده مرا

می خواند!

 

جان و دل همه التماس شد و چشمان خسته بی رمق!

پرستو پر کشید!

اقاقیا هلهله کنان پشت دیوار آرزوها نغمه خوان بر افلاک پر کشید؛ اما....

اما یک نفر همچنان پشت آن دیوار بلند چشم براه است! 

لینک به دیدگاه
در 9 ساعت قبل، لیدا صبوری گفته است :

خون است،  لبان لرزان حادثه!

پریشان است، گیسوان آشفته ی سوگوار!

لبریز است، چشمان بارانی کویری اش!

 

دستانش  چنگ شده بر سینه نوحه خوان دردکشیده!

شب کوتاه شد و دیوار حاشا عرشیا!

شب نوازشی بر تازیانه ی تن خسته اش کشید و رد خون چون افق تازه دمیده برسپیدی آن پوسته ی بلورینش نشست!

بوسه گاه لبان حسرت کشیده اش آن حریر ابریشم  موّاجش بود و پیشانی بلندش

قبله گاه آخرین لمس شیرین!

انتهای آن جاده یک نفر ایستاده مرا

می خواند!

 

جان و دل همه التماس شد و چشمان خسته بی رمق!

پرستو پر کشید!

اقاقیا هلهله کنان پشت دیوار آرزوها نغمه خوان بر افلاک پر کشید؛ اما....

اما یک نفر همچنان پشت آن دیوار بلند چشم براه است! 

شاعره ی خوش فکرید خانم صبوری ???

لینک به دیدگاه
در در 30 آبان 1399 در 02:19، لیدا صبوری گفته است :

خون است،  لبان لرزان حادثه!

پریشان است، گیسوان آشفته ی سوگوار!

لبریز است، چشمان بارانی کویری اش!

 

دستانش  چنگ شده بر سینه نوحه خوان دردکشیده!

شب کوتاه شد و دیوار حاشا عرشیا!

شب نوازشی بر تازیانه ی تن خسته اش کشید و رد خون چون افق تازه دمیده برسپیدی آن پوسته ی بلورینش نشست!

بوسه گاه لبان حسرت کشیده اش آن حریر ابریشم  موّاجش بود و پیشانی بلندش

قبله گاه آخرین لمس شیرین!

انتهای آن جاده یک نفر ایستاده مرا

می خواند!

 

جان و دل همه التماس شد و چشمان خسته بی رمق!

پرستو پر کشید!

اقاقیا هلهله کنان پشت دیوار آرزوها نغمه خوان بر افلاک پر کشید؛ اما....

اما یک نفر همچنان پشت آن دیوار بلند چشم براه است! 

چه عالی و زیبا 

لذت بردم 

احسنت به قلمت

لینک به دیدگاه
در در 30 آبان 1399 در 02:19، لیدا صبوری گفته است :

خون است،  لبان لرزان حادثه!

پریشان است، گیسوان آشفته ی سوگوار!

لبریز است، چشمان بارانی کویری اش!

 

دستانش  چنگ شده بر سینه نوحه خوان دردکشیده!

شب کوتاه شد و دیوار حاشا عرشیا!

شب نوازشی بر تازیانه ی تن خسته اش کشید و رد خون چون افق تازه دمیده برسپیدی آن پوسته ی بلورینش نشست!

بوسه گاه لبان حسرت کشیده اش آن حریر ابریشم  موّاجش بود و پیشانی بلندش

قبله گاه آخرین لمس شیرین!

انتهای آن جاده یک نفر ایستاده مرا

می خواند!

 

جان و دل همه التماس شد و چشمان خسته بی رمق!

پرستو پر کشید!

اقاقیا هلهله کنان پشت دیوار آرزوها نغمه خوان بر افلاک پر کشید؛ اما....

اما یک نفر همچنان پشت آن دیوار بلند چشم براه است! 

پر احساس و خواستنی 

به دلم نشست شعر زیباتون نویسنده جان

لینک به دیدگاه
  • 3 هفته بعد...

تَرک های شِکُفته از غم جدایی بر دیوار دلهای

خسته ی هر دویمان، یادآور آخرین وادع سرد بود!

 

انعکاس ناله ی غمم در پیچش سراب

  بی توبودن، مدام یادم آرد؛ ثانیه به

ثانیه ی رنج نبودت را!

مویه کرده مرغ شب خوان حسرت و تنهایی!سپیده دم سر زد..‌.

پرستو بر مرغزار پرکشید...‌

درنای شوریده بر لب بام سوگواری ام نشست...

اما سایه بلندت همچنان محو  در جاده ی بی سرو سامانیست! 

.. 

 

 

لینک به دیدگاه
در 5 ساعت قبل، لیدا صبوری گفته است :

تَرک های شِکُفته از غم جدایی بر دیوار دلهای

خسته ی هر دویمان، یادآور آخرین وادع سرد بود!

 

انعکاس ناله ی غمم در پیچش سراب

  بی توبودن، مدام یادم آرد؛ ثانیه به

ثانیه ی رنج نبودت را!

مویه کرده مرغ شب خوان حسرت و تنهایی!سپیده دم سر زد..‌.

پرستو بر مرغزار پرکشید...‌

درنای شوریده بر لب بام سوگواری ام نشست...

اما سایه بلندت همچنان محو  در جاده ی بی سرو سامانیست! 

.. 

 

 

مثل همیشه بی نقص و عالی

لینک به دیدگاه
در در 29 آذر 1399 در 19:27، لیدا صبوری گفته است :

تَرک های شِکُفته از غم جدایی بر دیوار دلهای

خسته ی هر دویمان، یادآور آخرین وادع سرد بود!

 

انعکاس ناله ی غمم در پیچش سراب

  بی توبودن، مدام یادم آرد؛ ثانیه به

ثانیه ی رنج نبودت را!

مویه کرده مرغ شب خوان حسرت و تنهایی!سپیده دم سر زد..‌.

پرستو بر مرغزار پرکشید...‌

درنای شوریده بر لب بام سوگواری ام نشست...

اما سایه بلندت همچنان محو  در جاده ی بی سرو سامانیست! 

.. 

 

 

عالی و بی‌نظیر 

لینک به دیدگاه
  • 7 ماه بعد...

میان آسمان قلبم؛ جای یک ستاره خالیست!

 مگر قبل رفتن نسپردی آخرین شاخه ی یاس رازقی را  کنج کوله بارت سنجاق کنم؟!

بهنگام  وداع نسپردی پایان غزلواره ی شیدایی از برایت بسرایم؟!

 مگر شماته ی کهنسال کنج دیوار  نوای یادم تو را فراموش نخواند؟

آخر تو کدامین ستاره بودی که دستانم به حریر چینِ دنباله ات نرسید؟!

 ناب ترین حادثه بودی من مصمم ترین!         

ناامید دقایق را رفو خواهم کرد...

پیگیرم و اما...

در آسمان شبهایم، جای یک ستاره خالیست!

 

ویرایش شده توسط لیدا صبوری
لینک به دیدگاه

یک کتاب بر سر آن طاقچه ی قدیمی خاک می خورد!

یک رد پا، پشت دیوار سکوت سالهاست نقش زمین گشته!

هیاهوی قطرات باران دلتنگی نقش شام آخر بر شیشه زدند!

قلمدان واژگون گشته و تن پوسیده ی اوراق ننوشته؛ رقاص ماهر شب تاریکند!

پیچش زوزه ی طوفان جدایی، رستم دستان گشته و درب این حجله ی خاموش می شکند!

چمدانم لب جاده جا مانده و پای پیاده سمت ماهتاب می دوم!

جانا، لب خاموشم سیراب کن  و چشم حریص و دست زیاده خواهم در آغوش گیر و طوفان غم ویران کن! 

 

ویرایش شده توسط لیدا صبوری
لینک به دیدگاه

مداد رنگی هایم نقش زمین گشته و  پی مشکی براق برای طرح مژگان بلندت میگردم!

رنگ خاکستری را بیابم به حتم طرّه ی

دلبرانه ی ریخته بروی پیشانی ات را میکشم!

آه... آه لعنت بر آن خاکستری بی مروّت که رنج زمانه بروی تار موهایت نشاند!

آه بر من و این مداد سرخ که خون نشسته بر چشمان غریبت را طرح میزند!

امروز پرتره ی لبان لرزان میکشم.

نقاش حرفه ای می شوم، زمانیکه  غم بنشسته بر ابروان جذابت را بر دل بوم حک می کنم!

اصلا مرا با رنگ چکار؟!

 بی وفا، تمامی تو نقش بسته بر ذهن پروانه ام!

 

لینک به دیدگاه
در 2 ساعت قبل، لیدا صبوری گفته است :

مداد رنگی هایم نقش زمین گشته و  پی مشکی براق برای طرح مژگان بلندت میگردم!

رنگ خاکستری را بیابم به حتم طرّه ی

دلبرانه ی ریخته بروی پیشانی ات را میکشم!

آه... آه لعنت بر آن خاکستری بی مروّت که رنج زمانه بروی تار موهایت نشاند!

آه بر من و این مداد سرخ که خون نشسته بر چشمان غریبت را طرح میزند!

امروز پرتره ی لبان لرزان میکشم.

نقاش حرفه ای می شوم، زمانیکه  غم بنشسته بر ابروان جذابت را بر دل بوم حک می کنم!

اصلا مرا با رنگ چکار؟!

 بی وفا، تمامی تو نقش بسته بر ذهن پروانه ام!

 

بی نظیر و پر احساس ??????????

لینک به دیدگاه

بی نوا سایه...

نمی داند رقیب تابناکش که بر قلب نیلگون آسمان نشست، پشت نقاب روشنایی محو خواهد شد!

تفسیر سایه شده ام مدتهاست!

گاه هستم و گاه...

 سرو  قامت؛ سایه ات مستدام؛ خیال نداری تابو شکنی کرده، تن سربی غروب رونمایی کنی؟!   

 

لینک به دیدگاه
  • 5 هفته بعد...

پیچیده نبود آنچه گفتی یغماگر!

لمس نت جدایی از لبانت غیر قابل باور نبود؛ سوداگر!

خواستم حریصانه بربایم شعر چشمه ی زلال نگاهت را؛ بی خبر از اینکه یاغی شده طلسم شکستی و  طغیان نمودی!

  

 

لینک به دیدگاه
  • 3 هفته بعد...

گوشمالی می دهم این کشش بی سرانجام را...

بر سر دوراهی مانده؛ مبهوت انتهای جاده است!

نه پای رفتنش عزم جزم کرده و نه مسیر پیش رو دلخواه!

 کوله بارش اندکی تردید است و توشه اش بوسه های آخرم!

دلم بی پروایی پیشه کرده و کوله اش را لبریز نیاز می کند!

 مبادای امروزم؛ مغرور پر صلابتم؛ لمس سرانگشتان ماهرت؛ قیام احساسم فرو پاشیده... 

لینک به دیدگاه
  • 3 هفته بعد...

قصه گو خسته است!

لبان آوازه خوانش مسکوت مانده...

بر سر آن دشت سرسبز، سایه ی ابری بر دل نازکش پرده افکنده...

شاخسار سرو تاب می خورد و  سفره ی دلتنگی  گسترده... 

اینجا یک قاصدک آرام و نرم با نسیم رقاصگی می کند و گلبرگ شقایق دلبرانه می سراید!

عطر ساق گندم، مشام ذهنم نوازش می دهد و من همانگونه که می بارم با قاصدک هم نوایی خواهم کرد!  

لینک به دیدگاه

رخ پنهان کرده ای بر نقاب ظواهر!

ذهن گنگ و افسار گسیخته ی طوفان غمت و این کام تلخ گشته بر سرشت روزگار!

 عابر پای رفتنش نیست، مگر قلب نیمه جان خیال مِی  پرستی می کند؟!

کشش ندارد کلماتم،  اینبار قلم متانت می کند!

آنچه از بی پناهی سرودم؛ گمگشته ایست بر سرزمین برهنه ی خیال سرابش!

 

ویرایش شده توسط لیدا صبوری
لینک به دیدگاه

اصلا در باورم نمی گنجید؛ حس اوج عقاب عادتی بیش نیست!

بی معناست حکومت طوفان؛ وقتی دریا استقامت بخرج می داد!

بُرّنده بود انوار افق؛ اما چه فایده که غروب سرخ  فاتح میدان است! 

تیشه ی بیشه؛  چنگال تیز باز بود  و مرداب را هراسی از این بُرّندگی نیست!

اصلا خیالم پریشان قانون ناممکن است؟!

تنش؛ کشش؛ مگر فکر رهایی ممکن است؟!

خیال گنگی که هر روزه دلِ آسمان؛ میدانِ پیکار ابر و خورشید است!  

لینک به دیدگاه
  • 3 هفته بعد...

بازی های کودکانه ام؛ شور دویدنهای بی حدّ در کوچه پس کوچه های بی خیالی و  نفسهای به انتها کشیده و شوقی که درون قلب کوچکم با هر نبضی جدید می تپید؛ نمی دانست سالها بعد؛  روزی بیاد کسی تنگ می آید و خیال زدن ندارد!

 این ضربان کم جان  و کودک بهانه گیر دلم دوباره سر لج گرفته و بی امان و گاه مسکوت می زند!

خواهم چون طفولیت دامن پر چین آرزوهایم را بتکانم و شادمانه برقصم!

موی بافته به شانه ی عصر گاه بسپارم و بی غم عالم؛ گلدان اطلسی مادر بزرگ‌ بشکنم!

آه که صد حیف و افسوس...

گذشت و گذشتم از کودکی...

توبه کرده ام از عاشقی و دخیل بسته ام بر گنبد آرزوها!

لب نیازم آمین گوی وصلت بود که ناباورانه بی وفایی رسمت شد! 

 

لینک به دیدگاه

نور محفلم مدتهاست به خاموشی گراییده!

کوچ کرده ام سمت حوالی عزلت و پیگیر قانون فِراقم!

نه خاطره؛ نه جمله ای کوتاه؛ نه بیانی لطیف؛ کام زهر گشته ام شیرین نخواهد کرد!

اتاق ذهنم همه خالیست و پنجره اش سمت سراب گشوده گشته!

خسته ام بقدر کامی عمیق از ناکامی ها...

در پس تلافی این درد، اوراق می سوزانم و قلمدان‌ می شکنم!

یاس باغچه ام می گرید و گلبرگ  نثار غروب حُزنم می کند!

خیال خامم پر کشیدن بود و زهی  باطل

بال پروازم شکست!

عطر محبوبه ی شب؛ پیک آخر سر خوشی ام بود و ناهنگام  یاد و نامت عزیز مجلس گشت!

 

 

ویرایش شده توسط لیدا صبوری
لینک به دیدگاه

خطا بود و خواستنی!

خدایم می داند و بس؛ خطا بود و دلنشین!

 ناگزیرم؛ هیچ صراطی بر دلم مستقیم نشد؛  خطا بود، خطاکارم کرد!

تو ببخشم که سنّت شکنی شد!

غمزه مکن؛ رو بر مگردان؛ بزن چوب خط که من بی تابِ حسابم و کتاب!

آه که سرانگشتی بود نگاه مغرورت؛ بیشمار بود خواهشم؛ سرسری بود الطافت؛ پیگیر بود نیازم!

من همچنان خواهانم...

چه می شود اینبار تو معجزه کن؛  طلبکار بمان؛ بخواه که مُصّرانه خواهان تسویه ام؟! 

 

 

لینک به دیدگاه

ندانستم که خواهشم گریزپایش کرد!

بی مروّت مرا بی محاکمه محکوم جدایی کرد!

دلخوشی ام شانه بر زلف سیاهش بود،او فِراق برگزید و بی مرامی  پیشه کرد!

   گناهم چه بود؟

ترانه جرم بود یا مکرر بودنم بی وفایش کرد؟! 

اتاقم  لبریز عطر وجودش بود که به ناگه راه نرفته برگزید و سوت و کورم کرد!

هنوز در پی ماجرای ناتمامم؛ هجرتت داغ بر دلم نهاد و  شانه بیادت گریه کرد!

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه

کوشش بی فایده بود، این جهد و تلاش به ناکجا پیوست!

آتش گرفت و خاکسترش میانه ی  گردباد ناکامی گم گشت!

حریر ابر باریدن گرفت؛ نخواهم بارشش را...

صبح صادق متولد گشت؛ نبینم نوازش نورش را...

شبنم گلبرگ لغزید؛ نشنوم سقوط ابدی اش را...

شور و هیاهوی دشت پریشان خیال نخواهم!

من اینبار  مصمم چشم بسته به دل حوادث خواهم زد!

لینک به دیدگاه
  • 4 هفته بعد...

چارقدش سقوط کرد؛ صورت سرخش هویدا شد و حافظ با شرم رو گرداند و گفت: گندمِ سیّد؛ دختر عمارت کوچیکه؛ رخ بگیر و برو تو رو سر جدّت قسم!

 اما گندم بی رمق تر از آن بود که بتواند بایستد؛ دستش را دخیل در گاهی چوبین حجره ی سیّد کرد؛ پدر زمین گیر بود و حرف مردم تیر بر عفت مادر!

سمت حافظ سر چرخاند!

- بگو که دروغه حافظ الیار؟ بگو که مادرم....

و حرفش را  بهمراه بغض دردناکش راهی گلو کرد و  لب به دندان گرفت؛  دانه های عرق بروی پیشانی تبدارش مسابقه گذاشته بودند؛ سر گیجه ی مداوم؛ نفس تنگ بود؛ هوا کم بود؛ حتی تکیه گاه  هم قدرت تن بی جانش را نداشت. سیاهی مطلق آمد و مهمان چشمانش شد و خواست تسلیم زمین خاک گرفته ی بازار شود که دستان پرقدرت حافظ بدور کمرش حلقه شد و نگهش داشت و همچنان فریادش بر سر سامیار بر چهار گوشه ی حجره پیچید!

- پرده بکش پسر؛ یه کاسه آب بیار که دختر سید از دست رفت!

برشی طوفانی  از رمان یاغی میدان مشق

لینک به دیدگاه

 

چکید دختر ابر و زاده شد از مادر آبستنِ آسمان!

 باران؛ نورِ چشم  دشت بود؛ اندام بلورش طعنه بر الماس میزد؛ گیسوی موّاجش بازیچه ی دستان نسیم بود و سرو شانه میزد طرّه ی طنازش را... 

باران پای برهنه داشت؛ گردن کشیده؛ چشم جاری؛ عطر یاسمن ارمغان  تن بکرش بود!

دشت؛ حریر لاله رخت تنش کرد و شاپرک سنجاق موی پریشانش شد!

گویا کسی بر شیشه ی پنجره می زند؛ بگوش و بهوشم!

باران است و منه عاشق میزبانم؛ می زند بر شیشه و شادان می رقصد!

می زند و ترانه خوان این چشمان مشتاق است؛ بی طاقت تن بلور برُخ می کشد و لمس دستانم می طلبد!

آه بی هوایم از برایش...

آغوش گشوده ام؛  همین که  پنجره بگشایم؛  بی وقفه میهمان این  لبان پر عطش خواهد شد! 

 

 

 

ویرایش شده توسط لیدا صبوری
لینک به دیدگاه
در در 8 خرداد 1399 در 11:41، لیدا صبوری گفته است :

اشک بود؛ نمی دانم؟!

لبخندی تلخ از جنس حسرت بود؛ آیا؟!

.هر کدام را به تنهایی لبهای لرزانم تجربه کرد!

صدایی از پس نقاب خندانش دست بروی احساسم کشید و رفت!

جان و دل شنید و پای پیاده؛ بی قرار بدنبال آن لعبت تلخ دوید!

چه لطیف بود و عمیق!

چه خواستنی دیوانه وار قلب جستجوگرم طلبش کرد!

خدایا...

خدایا می خواهمش؛ حتی به قدر ثانیه ای بی سروسامان!

دستانم به طلب گرمای حضورش ملتمسانه می گردد!

ای تو که بی رحم رفتی؛ نوازشت می کنم خیال شیرینم!

  آنگاه که رفتن بی بازگشتت؛ تن زخمی پر انتظارم  بی مرهم گذاشت!

 

ویرایش شده توسط لیدا صبوری
لینک به دیدگاه

از فکرِ پیوستن تو به خاطره نَهَراسم!

خاطره خود؛ شاه نشینِ قلبم بود!

پیوست این اتفاق؛ روشنایی محفلم بود و آخرین خطی که نوشتی یادگار وداعِ آخرم...

تو نه یکبار؛ بلکه دهها باری...

مدامی و من غیر مدام در مرامم نیست!

شوق نبودی اما ندانم چرا بودنت اشتیاق گشت!

می بافم؛ رج به رج؛ روزهای بی تو بودن را...

رفو می زنم قلب صد تکه را...

یکی رو؛  ازبرای دیداری که ممکن نشد و یکی زیر از برای ردایی که بی سبب بافته نشد!

 

لینک به دیدگاه
  • 1 ماه بعد...

اشک مریز جانه دل؛ دریای خون است غرقاب دیده گانم!

 خیالم مَبَر جانه دل؛ پر کشیده ام سمت حال و هوایت آرزوی اولین و آخرینم!

مرا بر این حال وامگذار جانه دل؛ مرهمی شو بر حال و واحوال خراباتم!

بکش بر دفتر خاطره ام خطی؛ جانه دل؛ خط خطیست همه اوراق بی سرانجام دلم!

نگویی نگفت؛ بی تردید من با حکم نگاهت اسیری از جنس نیازم.‌‌.

 

لینک به دیدگاه

کوچه ها لبریز فریادند؛ رهگذری کردی و خبرم نگرفتی؛ خبرم هست!

شاخسارانِ شیفته برهنه اند؛ زمستان شدی و بهار گلبرگم ندیدی؛ خبرم هست!

چشمه ساران رقصان تشنه اند؛ جاری گشتی و سیرابم نکردی؛ خبرم هست!

طوفان جفایت بر قرار است؛ غارتگر گشتی و نسیم احساسم ندیدی خبرم هست!

شعله ی ویرانگر غمت سوزان است؛ آتش سرد نگاهت ارزانی سوختنم کردی؛ خبرم هست!

ترنم آوایم عالمگیر است؛ عطشم نخواندی و ترانه ام نشنیدی؛ خبرم هست!

شور سرمستی ام بی پایان است؛ این حجم دلربایی به جان و تن نگرفتی؛ خبرم هست!

چه بی تابم...

مرا در جریان این ویرانی دیدی و گذشتی مات و حیرانم!

 

 

لینک به دیدگاه

بغضم بشکسته؛ بانی اتفاقش تویی!

نفسم حبس سینه مانده؛ دلیل درد ناتمامش تویی!

تپش از پی تپش نمانده؛ مجرم مرگِ قلب خسته ام تویی!

دست تمنایم بی هدف مانده؛ مقصر نیاز ناکام مانده ام تویی!

لبان قصه گویم مسکوت مانده؛  غزل خوان  فِراق و جدایی ام تویی!

چشمان منتظرم به پیج جاده؛ جا مانده؛ آنکه رفته و عطر حضورش  بجا نهاده تویی!

ناگفته ی این روایت غمین  تویی و ناخوانده ی این بزم پر رنج منم!

فراموشکار عهد و قرار بسته تویی و پایبند بی قید و شرط دلدادگی منم! 

 

 

لینک به دیدگاه

سوژه کلامت بود؛ بیانم متمرکز گفته ات شد و گفته ام فراموش!

میان این مکالمه ی دلخواه؛ معنای کلامت رسوخ کرد در  روح و روانم؛ زبان گفته ام خاموش!

دفتر دلم با  جملاتت مزین و سکوتم واجب و قلم  نابت بر ورق های ذهنم تراوش!

تاب و توان رفته ام حقیقت و نگارش عطشت بی بدیل و خواسته ام پر خواهش!

شهد لعبت این ماجرا قانون و انکار قلم‌زنی ات ناممکن و ایستادگی ام در برابر این حس عجیب؛ سخت و در پیچش!

لینک به دیدگاه

آرام و دلنواز قدم بردار و مهمان چشمان منتظر باش!

بزن بر تار بی تاب دلم و نوازنده ی ماهر باش! 

قلب نازک شکننده دریاب به وسعت سرزمین آرزوها باش!

مالک این سرزمین که تصاحبش کردی؛ بوسه ی مهر بنشان و صاحب اختیار این اتفاق شیرین باش!  

بی هیچ واهمه در بر بگیرم و از برای فرداها هم نشین این وجود سرگشته باش!

مرا از بی تو  بودن نترسان و  احساس غالب و  سرکشِ دمادم باش!

بخند و بخندانم و کمدی آخرین لمس دلنواز باش!

موج فرا گیر وجودم بمان و تا ابد وصله ی این آغوش پر نیاز باش!

نرو و بمان صولت مجهول...

آخر حریر احساسم بزیر پایت گسترده؛  نورِ دیده بمان و مشتری ثابت این شور و نوا باش!

لینک به دیدگاه

پریزاده و فصل بی قراری؛ بی شک افسانه نبود!

قصه ی دلها و روایت دل انگیزش به حتم توهم و رویا نبود!

صبح امید و نیت پاکِ صنوبر؛ جز شنیدن آواز سار نبود!

پر کشیدن سیه بال و آواز ناهمگونش از برایم شنیدنی ترین دلنوا بود!

باغ بود و گل بود و نفسی از جنس آرامش؛ خیالم  خواندن ورقی از کتاب سهراب بود!  

بهترینم را می سرایم؛ سراب و انتظار و منتظر به حتم کلماتی بیهوده بود!

من مات این اقتدارم..‌.

از برای این باغ دلربا  مگر جز دو چشم بینا چیز دیگری هم لازم بود؟! 

 

 

لینک به دیدگاه

کسی ندید غریبه چه گفت!

اشک ریخت و بی صدا رفت..‌

نگاهی نکرد و بی سخن دفتر دل تبدار بست!

صبح و شبش بر خیالی سراب گونه خلاصه گشت!

غریبه آتشی در سینه و آهی بر لب و داغی بر چشم داشت!

همواره؛ دیده پر نیاز و قلبی سوزان و دستان پر تمنا داشت!

دفتر دلش ورق به ورق پریشان و وسعت آرزویی بی انتها داشت!

جانه غریبه در گرو حادثه ی وصال بود!

اما چه سود؟!

سایه ی عمیق  عشق مدتها از سرزمین دلش کوچ کرده بود!

 

 

 

لینک به دیدگاه
  • 3 هفته بعد...

خواب پری دیدم به رویا!

رنگ نیلی دلبرانه دیدم؛ قبل از تمامی طوفانها!

طوفان برآشفت رشته ی افکارم؛ چشم بر نمی بندم برتمامی رویاها!

پیوسته خواب و خیالش طلبم؛ من منکر شوم هر طوفانی را... 

مرا به بودن پری امید بود؛ او رفته و من نقش زیبایش حک می کنم بر چشمها!

صحنه می آفرینم؛ بازی موج و صخره بنا میکنم؛ برای نبودش آتش زنم تمامی دریا را...

شعله می رقصانم؛ نام پری نَجوا میکنم؛  من نقش خورشید هدیه کنم بر کَران بیکَرانش را... 

مهر پیشه کنم؛ رسم دل یادش دهم؛ عاشقی گوشزد کنم  پری بی وفا را...

نهراسم از طوفانها؛ من دست نکشم ثانیه ای این خواب شیرین را...

هر دَم پیوسته موج بیادش بغل گیرم؛ یادش از یاد نبرم؛ بی او حتی عادت نکنم هر ناباوری و غفلت را... 

 

لینک به دیدگاه

عصیانگری کردی و روبرگرفتی؛ انتهای ماجرا این تو بودی که پشیمان گشتی...

فرش دشتستان دلم گسترده؛ گلبرگ حرفم ندیدی هوای دلم نداشتی...

بی جهت نگویم تا بخوانی؛  نهان قصه نشنیدی پند آخرم نگرفتی..‌.

از برای هر چه بود و نبود هر بار؛ خط به خط نوشتم و صد حیف که  تو همه بر بادش دادی...

مرام مهر در گوش جانت خواندم؛ معرفت ماندن از برای عطشم نداشتی...

دیگر کلمه خرج نگاهت نکنم...

چیده ام پر و بال شعرم؛ بسته ام کتاب قلبم؛  بازنده تویی؛ همین که پر کشیدی غمی صد افزون بر جان و دل گرفتی...

 

 

لینک به دیدگاه
  • 2 هفته بعد...

سوگل شاخسار  پاشنه می کوبد؛ شنیدی پایکوبی مدامش را؟!

برهنه تن؛ رخت شکوفه می جوید؛ دیده ای چین هزار رنگش را؟!

بنفشه ی باغچه ام  بهانه ی نسیم می گیرد؛ نوازش کرده ای مخمل رخ نابش را؟!

 باران بهاری بلور برف بغل میگیرد؛ نبرم از یاد وصال بی مثالش را...

استکان چای صبحگاهی غنچه ی گل سرخ بهانه می گیرد؛ شمرده ای برگ به برگ گلبرگش را؟!

خشکیده بازوی نهال؛ رویای  برگ و سبزه ی نو می بیند؛ نوازش کرده ای دستان پر  امیدش را؟!

مرغ مینا بی امان قصه می گوید؛ نوشته ای  پایان روایت عاشقی اش را؟ 

لینک به دیدگاه

چاره ام تو بودی و ناچاری لذت بخش ترین وصف حالم...

قفل قلب بیچاره شکستی و چه دلنشین بود   شکستنم...

فرو ریخته ام پس از این نابسامانی و من همچنان طالب فروپاشی دلم...

گفتی ها را گفته ام؛ اما من پس از هر بار گفتن همچنان مشتاق خستگی گفتنم...

حد و اندازه ی بودنت را نمی دانم؟!

اما بقدر آغوش بی تابم سرزمینی پر نیاز و عطشم...  

 

لینک به دیدگاه

تقدیر بازی کرد؛  تماشاگرش بودم.

تقدیر می نگریست؛ سنگ صبور غمها گشتم.

گاه و بیگاه رنگ نگاهم به قلم سختگیرش پراند و سرخی گونه ام برد.

دلیل لبان پربغضم؛ پریشانی گیسوی آشفته ام؛ آه جانسوز پس از اتفاقم بود!

تقدیر اسطوره ی سایه های بلند؛ خط نوشته ی پیشانی تیره و  سردی جای بوسه ی واپسین بود!

وای برمن که تقدیر کجایم برد؟!

چگونه تاخت و فاتح روزگارم گشت؟!

مرا بخود وانهاده؛ جانم به لب رسانده؛ باعث  تلخی کامم گشته؛  کاش بدانم  چرا اینچنین سخت نسخه ی پایانی سرنوشتم پیچیده؟!

 

 

ویرایش شده توسط لیدا صبوری
لینک به دیدگاه

آخرش جایی کم می آورم؛ یادآوری خاطره ات را نه!

از برای جای خالی حضورت می نگارم؛ باور نبودت را نه!

سرشت مجنون بر می گزینم؛ کم طاقتی این فراق را نه!

تکلیف دل وامانده روشن می کنم؛ توجیه انکار احساست را نه!

جان به لب رسیده می سوزانم؛ سوزاندن نامه ی آخرت را نه!

من و مایی ابدی می سازم؛ ویرانی کلبه ی عشقت را نه!

بگویم که چه ها می کنم از برایت؟!

تفسیر طومارنامه ی عطش می خوانم اما شنیدن رفتنت پس از حادثه ی دلنشین عشق را نه!

 

ویرایش شده توسط لیدا صبوری
لینک به دیدگاه

خواهم که از اشک ننویسم؛ کمی دورتر از رنجها اصلا از غم ننویسم!

در اوج ناکامی ها کام دل بر بگیرم شوق پرواز و  رویای دیبا بنویسم!

کناری بگذارم کتاب و قلم را؛ بر برگ هزار رنگ شوق و لبخند گلها بنویسم!

اشکم پنهان کنم و اینبار از بهار و گل؛ بی پروا بنویسم!

بشکنم شیشه ی اتاق دلتنگی را؛ از هوای تازه و رقص دلها بنویسم!

بدمستی آغاز کنم و جهانی بی دروغ و ریا بنویسم!

فریاد و فغان از حنجره؛ از سکوت عجیب لبها بنویسم!

خنجری بر پشت نامردی زنم؛ از صبح روشن فردا بنویسم!

 پرهای کلاغ ناخوانده بچینم و حکایتها از گیسوی دشت پریشان بنویسم!

قصه ی خستگی آسمان  را پاک کنم و از آغوش پاک ابرها بنویسم!

باران پس از طوفان شوم و از رود جاری زیبا بنویسم!

کاش از نو بنویسم...

بومی از دشستان دلارا؛ سادگی و یکرنگی حرفها بنویسم...‌  

لینک به دیدگاه

تماماً وسوسه ای انکارت کنم؛ گوش دل بتابانم چه سود؟!

چاره ام بریده ای بگذارم و بگذرم؛ چه سود؟!

خسته و پیموده ی راه ناتمامی تصویر دلت بمانم یا نمانم چه سود؟!  

در پس نقاب باران صبحگاه شبنم دلاویزی؛ گلبرگ زیر پایت شوم در بَرم نگیری چه سود؟!

باد و خزان پاییزانی؛ خط نوشته ات زمزمه کنم مرا نبینی و نشنوی چه سود؟! 

تعبیر خوش خواب پریشانت شوم؛ دروغم پنداری کابوسم بخوانی چه سود؟!

اصلا سلاله شوم؛ ماه رو بمانم؛ گیسو بیافشانم؛ مرا به خلوت رویایت مهمان نکنی چه سود؟! 

 

ویرایش شده توسط لیدا صبوری
لینک به دیدگاه

سرمای نگاهت لرزاندم...

بلور بنشسته بر دیده می تکانم...

حادثه ی پیوستگی ات کم نبود؛ بعد رفتنت

سرزمین برهوت می سوزانم..‌.

تا اتفاق وصل و وصال راهی نیست؛ پیشانی تبدارم سجده ی مسیرت می گذارم...

دیده ای شمع بی جان وجودم؛ ندانستی بعد آخرین شعله ات چگونه  نوحه ی فراق می سرایم...

استاد انکار وجودی...

 با خاطره ات؛ می مانم؛ می رقصم؛ می سازم؛      من از نو شهر خاموش رویایت میسازم...

 

  

لینک به دیدگاه
Возбуждающее порно ролики бесплатно просмотр на https://porno-go.website в высоком качестве
Нежное порно фильмы для взрослых просмотр на https://porno-go.ru в HD1080
Новинки порно ролики для взрослых онлайн на https://porno-go.top в HD1080
Классное порно ролики без границ онлайн на https://porno-go.pro в HD1080
Со всего мира секс фильмы бесплатно просмотр на https://porno-go.mobi в HD720
Безумное порно ролики для всех онлайн на https://porno-go.org в HD720





.
لینک به دیدگاه

لبخند به شکل زیباتری جلوه میکرد آن زمان که بودی..‌.

قانون جاذبه مگر بی مردمکهایت کارساز بود؟!

سیب افتاده از نگاهت منم؛ سرزمین گنگ ذهنم بر مدار چرخش حضورت بود و ندانستی!

پاییز نام گرفتی و باران برگم دیدی‌...

تک درخت کهنسال منم؛  خط بطلان کشیدی بر خزان دلم...

رفتن را بهانه؛ سکوت را حکم؛ شمع وجودت را  دریغ؛ تو نمی دانی با تمامی رویای این عاشق چه کردی؟!

لینک به دیدگاه

اشتباه نکن خیالم پروانه نیست که بگیری اش...

تلخی اتفاق؛ شهد رویا نیست که بخوانی اش...

لبان بسته از سر رضایت نیست که پنداری اش...

خم ابروی معترض را توجیه اضافه نیست که ببینی اش...

رفته ای از روایتم...

روز و شبم تار و  ساعت و ثانیه ام محو نیست!

دانی...

این قلم را هیچ از گفتن قصه ای بکر بی حضور خاموشت پروایی نیست...

ویرایش شده توسط لیدا صبوری
لینک به دیدگاه

از حالا تا همیشه تو مدامی...

صدها بگویم هزاران بشنوم؛ اما تو پایانی...

پایان بجویم اول بنگارم؛ اما تو مقصودی...

سکوت پر معنایت به خوشی تعبیر کنم؛ اما تو منظوری...

آه بدل لبخند شیرینت کنم؛اما تو ذوق دِلِستانی...

بوسه ات را بهانه؛ بودنت را  الزامی؛ دلتنگی ات را واجب؛ بی شک پس از این من همه دنیایت به نام خود کنم! 

لینک به دیدگاه

چه بودی که در پی هر جمله ام عاشقانه یک《 تو 》نوشتم!

سوالی سراسر بی پاسخ بودی اما همچنان مشتاقانه ورقها سوالت نوشتم! 

انتخابی ناممکن و تاکیدی شیرین بودی تو خودت غیر ممکنی دلنشین بودی که نوشتم!

مکرر صدایت زدم؛ غزلت را نوشتم؛ مرا ندیدی و من  بی واهمه  شعر لبانت نوشتم!

 به وقت دلدادگی بی وفاترین و  به عهد پیمان 

بسته بی رحم ترین؛ تو سنت شکن بودی و مکرر

قصه ات از نو نوشتم!  

 

 

لینک به دیدگاه

 

مرا به نگارستان دلت بسپار! 
به هیاهوی عجیب پیچش ندانستنهای مبهم!
به کناره گیری های مداوم؛ به دست پس زدنهای های تکراری و با پا پیش کشیدنهای اجباری!
مرا دوباره بساز از نو خط به خط؛ کلمه به کلمه!
آن زمان که دوباره متولد می شوم در درون هزاران چرایی که خود نیز پاسخش ندانستم! 
در ابهامی منقبض که زمهریر احساسم درونش بلور یخ را طعنه میزند!
به افکار پی در پی و  ناگفته های ناتمام که درون قلب کوچکم حبس گشته!
مرا بخودت بسپار که بیمارم از ناگفته های دل سوخته ام!
مرا بخود و تمامی ابهام تلخم بسپار که خیال قیام دارد این بغض خفته که اگر بشکند به یقین  موج ها بر ساحل آرامشت نقش زند!

 

لینک به دیدگاه

بمان!

اینجا در کوچه پس کوچه های رویایم کسی صدا می زند تو را...

پلک مزن!

حوض فیروزه ی چشمانت ماهی ذوقم رقصانده...

مژه بر هم مزن!

تار غمزه ی نگاهت؛ سبزه زار دشت دلم بتماشا کشانده...

برگریزان بود که رفتی؛  مدتهاست جنگل دلم را پاییزان فرا گرفته! 

آخرین رد پای حضورت  بر لب جاده ی سراب نقش بسته؛ پس از آن تنها خاطره ات بجامانده!

بنگر!

سکوتت ترانه ی ابهام گشته؛  پرنده ی کوچک دلم را سالهاست سرمای وجودت لرزانده!    

 

ویرایش شده توسط لیدا صبوری
لینک به دیدگاه