رفتن به مطلب
انجمن رمان های عاشقانه

رمان •فریاد پنهان•

امتیاز دادن به این موضوع:


ارسال های توصیه شده

رمان: فریاد پنهان
نویسنده:ماهک پروانه🦋🌙
#پارت11


ن.. نه تروخد ولم کن.. بابایی... بابا...
نهههه...

-روشنک روشنک

با تکون های ستاره از خواب پریدم
بازم کابوس لعنتی ول کنم نیست
خدا لعنتت کنه

-با تو ام حالت خوبه؟
کی ولت کنه چت شده تو؟
امیر کاری کرده؟

+نه بابا حالم خوبه کابوسه دیگه!

-باشه

+ساعت چنده؟

-5صبح

+تو چرا بیداری؟

-رفتم آب بخورم دیدم صدایه تو میاد...

+اوکی

بدون حرفی با حالت گیجی از اتاق بیرون رفت
خدایا دیگه خستم از این کابوس های شبانه...
.
.
.
-روشن من خانوادم خیلی بد گیر دادن
باید تو خواستگاریت حتما پدرت باشه!

 +من پدر ندارم هزار بار گفتم. 

-چه بخوایی چه نخوایی داری

+اون پدر من نیست خیلی وقته! 

-روشنکم لج نکن فداتشم حق دازی
ولی خانواده ی منم راضی نمیشن
دیشب مادرم می گفت ما تا پدرش وکس کاره این دختره باهاش نباشن نمی ریم خاستگاری برات! 

+نیاید

-ناسلامتی زنم شدی انتظار داری ولت کنم

+هوم

-اخم نکن، وقت لج بازی نیست

با صدای نسبتا بلندی گفتم :
+برايه بار آخر بهت می گم من پدر ندارم وتمام

-باش

+اگه حرفی نداری دیگه، بریم کلاس؟

-بریم که من بعدا باهات خیلی حرفا دارم.

خدایا این امیر باز چی تو اون مغزشه
خودت بخیر کن.

به محض اینکه وارد کلاس شدیم
 ستاره  آمد  سمتمون و...

ویرایش شده توسط Mahak Parvaneh
  • Like 1
لینک به دیدگاه
  • ثبت نام در انجمن

    برای بهره مندی از تمامی امکانات انجمن ثبت نام کنید

×
×
  • اضافه کردن...