رفتن به مطلب
انجمن رمان های عاشقانه

شاپرکه دخترک

امتیاز دادن به این موضوع:


ارسال های توصیه شده

نام نویسنده : الناز باصری
خلاصه : طولانی ترین عمر یک شاپرک یک ماه است ،
اما شاپرک من جاودان است و ما همیشه با هم خواهیم ماند .شاپرک ها اکثرا تنها هستند اما من دوستش دارم آنچنان که فرهاد ، شیرین را ، مجنون ، لیلی را و عاشق معشوق خود را دوست دارد .
آری من دوستش دارم .
شاپرکم دوستت دارم .
مقدمه : شاپرک عزیزم . خوبی آیا ؟ سراغی از ما نمی گیری گویا فراموش شده ام . امیدوارم راحت و آسوده باشی . دوست دار و دوست تو ( دخترک )
                                شاپرک
شاپرکم ، پر بزن ای آوای من          شاپرکم ،شاپرک ای زیبای من
یار و همدم شب های من          شاپرکم ، شاپرک ای یار و همراه من
شاپرکم غزل خداحافظی خوانده        خداحافظی خوب نیست ای سلام صبح فردای من
سلام صبح تو آوای دلم         بال و پرواز تو همدمه من
شاپرک ای شاپرکم پرواز کن        پرواز کن ای رویای من همراه من

 

ویرایش شده توسط الناز ۲۰۲۰
لینک به دیدگاه

فصل اول ( غم دوست )
دخترک هر روز گوشه گیر تر میشد . غذایش هم اندازه ی زنده بودنش . شادی هایش کمتر و خنده هایش ناپدید شده بود پدر که دیگر نمی دانست چه کاری انجام دهد و مادر که به هر دری می زد بسته میشد نه غذای مورد علاقه اش نه بستنی و نه شعر و داستان های  مورد علاقه اش نه تبلت و بازی مورد علاقه اش.
باری دیگر امتحان کرد . نباید اینگونه آب شدنه دختر پنج  ساله اش را می دید و هیچ کاری نمی کرد ، البته کاری هم از دستش بر نمی آمد. 
آرام وارد اتاقش شد . زیر لب مثل تمام این روز ها که وارد اتاقش می شد زمزمه کرد :《 مامان ، آوا خوابی ؟ 》 صدای از دخترک خردسال بیرون نمی آمد . فکر کرد خواب است اما چشم های دخترک چیز دیگری را نشان می داد . دخترک با چشمان باز برعکس همیشه که شیطنت از چشمانش می بارید بی احساس به مادر نگاه میکرد دقیقا همان جمله ای که همیشه می خوانیم :《 یه بی حسی نسبت به هر حسی 》 درسته دخترک همین احساس را داشت دقیقا همین بی حسی که همه می گویند ولی درک نمی کنند . مادر آرام کنار دخترکش می نشیند و مو های او را نوازش می‌کند . انگشتانشبه زیر و روی مو های دختر می رود . آرام شروع می‌کند به خواندن شعر مورد علاقه دخترکش .

شاپرکی گفت. چی گفت ؟  ، یواشکی گفت . چی گفت ؟، تو گوش من  گفت. چی گفت؟، گفت به گلا دشت نزنید دس.... باقی صدای هق هقش هم با حروف ها بیت ها همراه می شود اما دختر جوابی نمی دهد حتی هنگام عصبانیت و ناراحتی هم دخترک با او هم آوا می شد و حالا کلامی از زبان او بیرون نمی رود . داغ جگر گوشه اش دلش را می سوزاند اما دخترک ساکت است .
بعد از مرگ رها دختر دوستش ، همدم بچه اش و همراه شیطونی هایش دخترش،  دخترک هم ساکت شده . گویی با خفه شدن رها ، آوا هم خفه و ساکت شده و اگر حرفی بزند اشک چشم هایش او را خفه و می‌کند و اگر حرف نزند بغض صدای او را خاموش می گرداند . 

لینک به دیدگاه

دخترک داستان غم انگیز بچگی اش را در آغوش مادرش مرور می کرد انگار تازه از بهت در آمده بود. داستان غم دخترک از جایی شروع می شود که با رها در دریا زیبای خزر بازی می‌کند.  شیطنت آن موقع را اگر کسی می دید بر ذهنش نمی گنجید که دخترک اینچنین گوشه گیر شود . 

رها پاهایش را بر آب کنار ساحل می کوبید و می خندید. 
گویی از آب خوشش می آمد.  جلو تر رفت و میخواست آب تنی کند . آوا که از آب خوشش نمی آمد از او خواست برگردد اما رها سرتق تر بود و به حرف او گوش نمی داد ؛ در آنی از لحظات زیر پایش خالی شد افتاد و شروع کرد به دست و پا زدن . آوا در این طرف گریه و زجه می زد و چنان جیغی می کشید و زجه ای می‌زد که دل ابر ها سوزانده می شد بالاخره پدر مادر ها با دو به آنها رسیدند اما رها از دست و پا زدن افتاده بود . با جیغ آوا که رها را صدا می‌زد نگاه ها به روی صورت رهای کوچک که بی جان با آب دیا این طرف آن طرف می رفت افتاد . سارا مادر رها جیغی سر داد و پدر رها با دو به او رسید و جسم بی جانش را در آغوش کشید و به ساحل آورد.  مادرش ماساژ قلبی را شروع کرد و تنفس دهان به دهان به او می داد ، اما کار از کار گذشته بود او دیگر در این دنیا نبود جایی خوب برای خودش در آسمان ها دست و پا کرده بود بالاخره اورژانس آمد ولی به چه فایده . سارا جسم بی جان دخترک را بر سینه می فشرد. داغ اولین فرزندش در پنج سالگی عذابی بود که توانایی تحمل آن را نداشت و  سیاهی بر چشمانش چیره شد و اورا به رویای تاریکی برد آری سارا بی هوش افتاد و پدر رها سه‌ید خان مانده و درمانده بود از داغ فرزند و ناراحتی همسر و بی هوشی آن. نمی دانست چه کند گریه می کرد زجه هایش برای کودک کوچک شش ساله اش می سوخت و توانی نداشت و بر زانو افتاد .

 

لینک به دیدگاه

دخترک که تازه از بهت در آمد بود در آغوش مادر شروع به گریه کرد . هق هق دخترک باعث شده بود که مادر نتواند تصمیمی بگیرد. الان باید اورا آرام می‌کرد و جلوی گریه او را می‌گرفت یا اینکه می گذاشت او گریه کند بلکه آرام شود نمی دانست .
باید دخترک دلداری می داد تا بلکه دخترک درد دلش آرام شود . آری ! داغ جگر گوشه اش بعد از دوهفته داشت سر باز می‌کرد.  دخترک که می خواست وقایع و ترسش را کم کند انگار می خواست خودش را تبرئه کند . مدام زمزمه می کرد :《 مامان ، ما..ما.ن م..من به.ش گفتم...نرو خطر...داره .ما.ما..ن گف...ته . نزدیک.. اون...جا ..ام ...اما گوش ...نکرد .》مادر هم با گفتن میدونم عزیزم او را دل داری می داد . 

فصل دوم 《 شاپرک من》
روز بعد ...
پدر شاد وارد خانه شد .
بالاخره بعد از مدت ها راه حلی پیدا کرده بود . او با یک مشاور صحبت کرده بود پیشنهاد مشاور این بود که او را به مکانی شاد که فضای آزادی دارد ببرند . به نظر خود او هم پیشنهاد مشاور بسیار عالی بود ، شاید اگر دخترک دور می شد زودتر به خود می آمد. این فضای زننده و دلگیر حال آنها را هم خراب کرده بود . زمانی که این موضوع را در میان جمع بیان کرد همه خیلی زود قبول کردند.
آریا هم بسیار خوشحال شد . او نیز از وضع مادر و خواهرش بسیار آزرده خاطر بود .
پدر پیشنهاد داد که به همدان بروند به مزرعه خانوادگیشان آنها نیز قبول کردند .
همان روز مادر ساک را جمع کرد و  پدر ماشین را چک کرد . یه مسافرت چند هفتگی بود برایشان . قرار بود به مدت چهار هفته در آن مزرعه باشند .

روز بعد حرکت کردند چند ساعتی در راه بودند به نظر دخترک هم از این مسافرت خوشحال بود چون لبخندیکه بر روی لب داشت را مدت ها بود گم کرده بود . 

به مزرعه که رسیدند همه سرحال ماشین را ترک کردند پدر ماشین را زیر درختی کنار خانه پارک کرد . مزرعه با وجود فصل بهار بسیار زیبا تر بود . گل ها بیرون آمده بودند و چمن ها سبز تر بودند . دخترک به گل های باغچه نزدیک شد شاپرک های با بال های رنگارنگ زیبا دور آن می چرخیدند از بین آنها شاپرکی زیبا تر بود با بال های خوش رنگ طلایی رده های نقره ای کمی زرد او با همه فرق می‌کرد و روی زیبا ترین گل باغچه نشسته بود دخترک کمی خم شد و زمزمه کرد:《 تو چقدر زیبایی!》 . صدایی شبیه ممنونم شنید دخترک با تعجب پرسید:《 مگه تو می توانی حرف بزنی .》 شاپرک جواب داد :《 همه ی ما می توانیم حرف فقط کافی است تو بخواهی 》. دخترک که از شاپرک خوشش آمده بود و میخواست درباره او بداند با لبخند عریضی گفت :《 من آوا هستم . اسم تو چیه ؟》 شاپرک جواب داد :《 من پروانه هستم اما همه من و شاپرک می خوانند .》دخترک با او شروع به حرف زدن کرد و دور گل های باغچه می گشت و می خندید شعر مورد علاقه اش را برای او می خواند :《 شاپرکی گفت .چی گفت ؟یواشکی گفت.چی گفت ؟ 

تو گوش من گفت . چی گفت ؟
یکی یکی گفت .چی گفت؟
گفت به گلا دست نزنید.
نه، نه ،نه، نمی زنیم .
غنچه هاشون رو نکنید .
نه ، نه ، نه نمی کنیم .
گفت که گلا تو باغچه ها قشنگا .
غنچه هاشون ظریف و رنگارنگا.》
صدای خنده دخترک حیاط را پر کرده بود و پدر و مادر که انگار جان تازه ای گرفته بودند با هم صحبت می کردند و می خندیدن .

از آن طرف دخترک و شاپرک می خندیدن دخترک انگار یادش رفته بود ماجرای رها را . و گویی فراموش کرده بود که او دیگر نیست می خواست رها را صدا بزند و به او درباره ی پروانه بگوید اما تازه یادش آمد که او دیگر نیست و بغض خود به خود گلویش را گرفت پدر و مادر و آریا وارد خانه قدیمی بودند.  پروانه که از ساکت بودن آوا متعجب شده بود پرسید :《چیزی شده ؟》 این دو کلمه انگار زخم دل دخترک را باز کرده بود و با گریه شروع به تعریف ماجرا کرد شاپرک کمیاو را دلداری و وقتی کمی آوا ساکت شده بود و به نظر آرام تر می آمد زمزمه کرد:《 برای دوستت متاسفم اما مطمئن باش او همیشه از بالا تو را خواهد دید تو با او خواهی بود و او با تو اگر تو بخندی او هم می خندد و اگر گریه کنی گریه می کند می خواهی او گریه کند ؟》. دخترک با صداقتی که داشت گفت :《 نه بگو گریه نکنه . 》 پروانه لبخندی زد و گفت:《او حرف هایت را شنید پس تو هم بخند و بازی کن و شاد باش و در این چند روز یادت باشد زندگی همچو رفتن ابر ها میره تو هم باهاش برو و لذت ببر تا می توانی خاطره های شاد بساز و محرم درد دیگران باش . باشه؟》دخترک درکی از حرف های شاپرک نداشت ولی برای شاپرک گفت :《 نمی دونم چی می گی ولی تاجایی که می تونم می خندم و سعی می کنم بقیه هم رو شاد نگه دارم .》 شاپرک خندید و گفت:《 همین کافیه.》

شاپرک هر روز می خندید و او را نصیحت می کرد و می گفت :《 هیچ وقت به حرف روباه ها و کفتار ها گوش نکند . هیچ وقت ناراحت نباشد . هرکسی را دوست ندارد و...》 دخترک هم سعی می کرد همه را گوش کند و به یاد بسپارد چون شاپرک می گفت که این ها بعدا به کارش می آید. دو هفته گذشت درست مثل گذر کرد ابر ها و دخترک هر روز بیشتر می خندید با شاپرک بازی می کرد . آن روز شاپرک سر حال با دخترک بازی کرد و خندید و هنگام غروب و وقت رفتن به پیش گل برای خواب به او گفت :《 دخترک عزیزم من همیشه با تو هستم هیچ وقت فراموش نکن همه ی زندگی من خلاصه شده در تو . تو بخندی منم می خندم و تو نخندی من نیز نمی خندم گریه کنی گریه می کنم و بازی کنی با تو همراه خواهم بود یادت باشد زندگی مثل گذر ابر هاست .》

فردا صبح دخترک باز هم بیدار شد به پیش گل ها رفت اما شاپرک را ندید به پیش برکه رفت او آنجا هم نبود نه کنار تاب به سمت گل رز شاپرک رفت شاپرک را کنار گل پیدا کرد که منجمد شده ‌بود و گویی در دنیا نبود شاپرک مرده بود .
دخترک شروع به گریه کرد همش بهونه می گرفت و گریه می کرد و غذا نمی خورد مادر و پدر هم از او تعجب کرده بودند چرا دوباره دخترک اینگونه شده بود؟
سه روز گذشت آن شب خوابی دید که هرگز فراموش نمی کرد .

شاپرک با بالی های طلایی اش دوره دخترک میچرخید و زمزمه می کرد تو بخندی ،می خندم . تو گریه کنی گریه می کنم یادت باشه من جاودان هستم و همیشه کنار تو خواهم ماند دخترکم . 

بعد از آن روز دخترک شیطون برگشت و در کنارش شاپرک و رها می خندیدند و شیطنت می کردن . محبت شاپرک در دل دخترک جا باز کرده بود و هرگز خارج نمی شد .
شاپرک مرد و دخترک به جای او زندگی کرد .
شاپرک می خواست زندگی کند دخترک جایش شاد زندگی کرد و دخترک خواست بمیرد . شاپرک جایش این کار را کرد . آری عمر او دو هفته ولی او جاودان زندگی کرد 
پانزده سال بعد
دخترک حسابی بزرگ شده بود ولی هنوز به خاطر داشت . آری هنوز به خاطر داشت پروانه ای را که به او زندگی بخشید . او هر روز برای شاپرک نامه می نوشت و از زندگیش می گفت و بعد در صندوقچه می گذاشت تا شاپرک را فراموش نکند . او نامه ها را از شش سالگی نگه داشته بود .
اخرین نامه دخترک به شاپرک.

درود شاپرک عزیزمخوبی ؟ 

آسمان امر‌وز صاف بود ؟ در آن شاد بودی ؟ امیدوارم شاد باشی.  راستی رها چطور است ؟ به او نیز سلام مرا برسان .
تصمیم گرفتم دیگر نامه ننویسم ولی بدان همیشه در قلب من هستی . می خواهم نامه ننویسم تا در حال زندگی کنم احساس می کنم هنوز در گذشته ام، اما، اما این به این معنی نیست که تو را هم در گذشته می گذارم  تو همیشه در هر حالی با منی با من خواهی بود .
من انسان بزرگی شده ام . تازگی قصد دارم داستان زندگیمان را بنویسم تا همیشه در قلب همه زنده بمانی . تا همه بدانند شاپرکی وجود داشت که دخترکی را شاد کرد و به او زندگی بخشید .
آری تو به من زندگی بخشیدی شاپرک .
می دانم این را هرگز به تو نگفتم اما در این نامه می خواهم بگویم .
من ..من دوستت دارم شاپرکم

کسی که در همه حال دوستت دارد 《 دخترک》 

لینک به دیدگاه

داستان شاپرک و دخترک داستان کسانی هست که به دیگران زندگی می بخشند .

شاپرک مثال کسانی که با محبت خود به زندگی دیگران رنگ و بو می دهند .

دخترک داستان کسانی به کمی مهربانی نیاز دارند تا زندگی کنند درسته شاید مهربانی های زیادی در اطرافش باشد اما مهربانی با رنگ و بویی دیگر از فردی که با او زندگی کند و در همه حال کنارش باشد نوعی دیگر است . 

پایان 

لینک به دیدگاه
  • 1 ماه بعد...
مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

  • ثبت نام در انجمن

    برای بهره مندی از تمامی امکانات انجمن ثبت نام کنید

×
×
  • اضافه کردن...