رفتن به مطلب
انجمن رمان های عاشقانه

امتیاز دادن به این موضوع:


ارسال های توصیه شده

بی من نرو 

خلاصه

یه رمان عاشقانه که راجع به دختریه که چند روز مونده به عروسیش شوهرش امیر علی تصادف میکنه  و از دوستش میخواد مراقب اون باشه و برای همیشه دختر قصمون رو ترک میکنه و ماجرای اصلی درست از اینجا شروع میشه که علی اکبر (دوست همون امیر علی) میخواد به وصیت دوستش که مثل داداشش بوده عمل کنه اما... 

مقدمه 

گاهی پیراهنت را دور خود می پیچم شاید دلت برام و بسوزد باز درآغوشم بگیری

گاه مینشینم و میگریم به حال زاری که دلیلش تویی

مگر قول هایت قول مردانه نبود مرد روزگار

گاهی دلم میخواهد همه لباس هایت را بسوزانم که ردی از تو در خاطرم نیایید اما فکر که میکنم میبینم ردی از تو نباشد من هم با آن از بین میروم

دلم میخواهد بار دیگر کنارت بنشینم برات بل بل زیبانی کنم اما حیف 

باهم بودنمان چه زود و چه سخت تمام شد...:) 

ویرایش شده توسط زهرا بانو
لینک به دیدگاه

                                                                                      پارت۱

مامان: آرام جان مادر لباساتو پوشیدی الان خواستگارت میرسه بعد تو عین چغندر هنو لباس نپوشیدی ها نگی نگفتم. 

یه نگاه به کت و دامن شیری رنگم کردم و روسری ستشون رو روی سرم مرتب کردم، همزمان گفتم: مامانی کوچولو من آمادم الان میام ببینی چه جیگری شدم برا خودم.

صدای مامان اومد: دختره ور پریده باز به من گفتی کوچولو اخه چند بار بگم نگو ها؟! 

ریز خندیدم و رفتم بیرون اتاق، بابا نشسته بود رو مبل و داشت اخبار میدید که نگاهش به من خورد و عین پیرزن های خرافاتی گفت: چشم بد دور، چشم حسودت دراد بیوفته کف آشپزخونه، الهی هرکی میخوار اذیتت کنه خدا منفجرش کنه... 

زدم زیر خنده و گفتم: فهمیدم عین ماه شدم بسه بسه تا مامانی کوچولوم از حسودی منو با دمپایی سیاه و کبود نکرده 

مامان اومد که یه پس گردنی مهمونم کنه که زنگ خورد، اخ قربون اومدنت که منو نجات دادی. خیلی شیک و مجلسی رفتم جلوی در برای خوش آمد گویی، مادر داماد یه خانم تپلی بانمک بود و بیشتر شبیه مامان بزرگ خوشگلا تو برنامه کودک بود، باباش هم یه مرد هیکلی

بود و در کمال سن بالایی جذاب و جیگر و حتی یه تار موش هم نریخته بود، لعنتی دارم به چی فک میکنم. در اخرم داماد. تا دیدمش نیشم به اندازه کل صورتم باز شد، گل کل سورتشو پوشونده بود، آروم با خنده ریزی نگاش کردم و گفتم: سلام بر مرد جذاب رویاهای یه دختر ناص. 

با لحن مظلومی گفت: خانم ناص ننیخوایی این وزنه رو ازم بگیری فدات شم، اگ نگیری قول نمیدم بگیرمت همین جا فرار میکنم عشخم. 

گل رو ازش گرفتم و گفتم: بفرما داخل دوماد خوشتیپ عروس دارن تو دلش مثلا رخت مخت میشورن

امیرعلی: قربون عروسم برم الهی

رفتیم داخل نشستیم، خداروشکر رسم نبود من چایی بیارم وگرنه چایی رو پاشون میریخت و فرار میکردن. 

با صدای بابا به خودم اومدم: آرام بابا جان، با اقا امیرعلی برید تو اتاق سنگاتونو وا بکنید ببینم قرار چه کنیم. 

اروم پا شدم، امیرهلی پشت سرم اومد در اتاقمو باز کردم و گفتم که بره داخل اونم رفت و مستقیم نشست رو تختم. 

با اخم گفتم: بچه پرو اونجا جای منه گمشو اونور جان عمت. 

خندید و نچ گویان سر جاش محکم تر نشست. 

گفتم: امیرعلی میگم ما که سنگامون رو وا کندیم قبلا حتی اسم بچه هامون هم تا ده تا اماده داریم الان چکار کنیم.

امیرعلی طوری که سعی میکرد نخنده گفت: الان کههه....هیچی فقط باید بگیم قبل اینکه ما برگردیم تهران صغیه مرحمیت رو بخونن که من راحت لپتو گاز بگیرم. 

 

اخم تصنعی کردم و گفتم: نه که الان نمیگیری شیطون خان..

لینک به دیدگاه

#پارت۲
بعد نیم ساعت خندیدن و مسخره بازی بین خودمون دوتا باهم پایین رفتیم و نتیجه مذاکرات رو اعلام کردیم و قرار شد یه محرمیت بینمون بخونن که راحت باهم رفت و امد داشته باشیم. 
اقا محمد (بابای امیرعلی) زنگ زد به یکی از آشناهاش تا خطبه رو تلفنی بخونه. 
بعد خوندن خطبه با اجازه ای گفتم و رفتم تو اتاق، دراصل برای رفع حاجت رفته بودم. 
امیرعلی اومد در اتاقو زد و گفت: آرامِ نا آرام من کوشی خبرا دارم برات. 
با خنده در اتاقو باز کردم و گفتم: بوگو 
گفت: اهم اهم شما قرار برا ادامه دانشگات خونه ما باشی و تو خوابگاه تشریف نداشته باشی تا از دستت نفس راحتی بکشن و ما دیوونه شیم. 
با مشک کوبیدم به سینش و گفتم: امیرعلییییییییی.... من دیوونه کنندم، بیشور، ولی اخ جون دیگ کلا ور دلتم و داغونی عشخم. 
امیر علی گفت: شما از وقتی مارو دیدی مشغول دیوونه کردن من بودی فداتشم.
#سه_روزبعد
لباسامو جمع کردم و سمت بیرون حرکت کردم که با مخ رفتم تو سینه یکی، دستی به دماغم کشیدم و گفتم: یابو مگه کوری ادم به این ماهی و خوشگلی رو نمیبینی:/
یهو پقی زد زیر خنده و با خنده گفت: آرام جان عشقم دیوونه شدی یا خودتو خیلی توب میبینی بانوی من، من عاشق صورت زشت تو شدم بقیه چه گناهی کردن که تو میخوایی خوشگلیتو بهشون تحمیل کنی. 
با جیغ صداش زدم که در رفت، بعد که آروم شدم اومد و چمدون ها رو گرفت و دنبال خودش کشید، سوار ماشین شدیم و به طرف فرودگاه رفتیم، این دفعه من با امیر علی رفتم و مامانم اینا تو ماشین پشتی دنبالمون می اومدن. به فرودگاه که رسیدیم دوباره روز از نو روزی از نو، گریه های مامان و نگاه های عجیب بابا و حرفاش که سهی در اروم کردن مامان داشت. با هزارتا داستان خدافظی کردیم و توی هوامیما نشستیم. 
صندلیم دقیقا کنار صندلی امیر علی بود، نگاه نیم رخ جذابش کردم و گفتم: امیر علی! 
_جانن
+چرا گفتی هیچ وقت اسمتو مخفف صدا نزنم و هنیشه کامل بگمش؟! 
_امم... چون وقتی اسممو کامل صدا میزنی عین دخترا قند تو دلم اب میشه و ذوق میکنم از این صدا زدنت، ارام جان اسمم وقتی از لبات بیرون میاد قشنگ تره. 
چشام برقی زد و دلم ریخت اروم گفتم: آرام گفتن تو هم نامم را زیبا تر میکند مایه ارامش این ترام طوفانی
یهو گفت: جلل القایق دیوانه یهو ادبی شد برام من اون ارام طوفانی رو گرفتم نه این مرد ادب رو.
لبامو جنع کردم داخل و گفتم: بس که اسبی، خر قدر نقل و نبات رو نمیدونه، اگه دفعه دیگه قربون صدقت رفتم ایش
یهو گفت: یه سوال
+ها
_ها و مرض میگم اخر اسبم یا خر
+هردوتاش
دیگه هیچی نگفت و خوابید، تو دلم استرس زیادی جمع شده بود چون میخواستم تو خونه امیر علی ساکن بشم، خونه مجردیش که قرار بود بعد خونم بشه. 
برداشت بد نکنیدا خودش خونه مامان باباشه، اون خونه مال من شده اما گاهی میاد تو اون خونه هم...

لینک به دیدگاه
مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

  • ثبت نام در انجمن

    برای بهره مندی از تمامی امکانات انجمن ثبت نام کنید

×
×
  • اضافه کردن...